آرتین جونم چهار ساله شد
سلام نفسم
بسلامتی چهار ماه دیگه رو کنار هم به خیر و خوشی گذروندیم و با پایان این چهار ماه، چهارمین سال زندگیت هم شکر خدا کامل شد و هزارماشالله یکسال آقاتر شدی عسل مامان![]()

زمستون که شد و سرما باز اومد و حوصله سر رفتن ، واسه همین امسال سرگرمی تازه ای پیدا کردیم و هر هفته سه تایی نهار میبردیم پارک جنگلی سرخه حصار و تا عصر اونجا حسابی کیف میکردیم
با اینکه بعضی از روزها واقعا سرد میشد و حتی بارونی بود ، ولی رفتنمون رو کنسل نمیکردیم.چون هم شما تفریح میکردی و هم من و بابا روحیه امون واقعا عوض میشد و در کل تجربه جالب و خاصی برای هر سه مون بود. هر دفعه یه آتش حسابی درست میکردیم و کنار آتش زیرانداز پهن میکردیم و چادر میزدیم.با زغال و آتش و چوب بازی کردن هم که کار مورد علاقه شما پدر و پسر بود و من هم مسئول تدارکات
و هی میوه و چای بهتون میدادم که گرم بشید. گاهی هم با بیل و کلنگت زمین رو میکندی و حسابی گل بازی میکردی
. موقع غذا درست کردن هم که بادبزن کلا دست شما بود و مسئول بادزدن میشدی و سر همین هم میگفتی مامان من جوجه درست کردماااا ، من هم هی ازت تشکر میکردم و ذوق میکردی قربون شکل ماهت بشم الهییییی![]()

فاطمه دختر همسایمون که برات گفته بودم شدیدا دوسش داری،مدرسش بعداز ظهر هاست و تا بیاد خونه توی زمستون دیگه کلا تاریک شده و غروبه، ولی با این حال بیشتر شبها توی بهمن ماه به اصرار شما میومد خونمون و با هم دوسه ساعتی بازی میکردین و سرت گرم میشد از این روزهای دلگیر زمستون.
ماه آخر یعنی اسفند ماه رو هم که به خرید و تمیزکاری گذروندیم و بماند که موقع تمیز کردن من ،شما چه کیفی میکردی و چند تایی هم از وسایل کابینت ها رو شکستی
(فدای یه تار موت مااااادر) .ولی خب وجدانا کمکم هم میکردی و امسال خیلی کمتر از سالهای دیگه خسته شدم و یه جورایی تفریح کردیم با هم انگار.

عید 96 شد و یکم برنامش با سالهای دیگه فرق داشت و انگار نظم هر سال رو نداشت.حتی من امسال تقویم هم برات درست نکردم ![]()
شرمندتم پسرم ولی بخدا اینقد از عکس فراری هستی که امسال به تعداد صفحات تقویم عکس بدون ادا در آوردن نداشتی و توی بیشتر عکسهات شکلک و ادا داری.ولی خب بازم من کوتاهی کردم مامانی ببخش منو عشقم
در کل یکم همه چی درهم و برهم بود .
ولی در طول عید هم سرخه حصار رفتنمون پابرجا بود و همون حالمون رو جا میاورد.

یه سفر هم به زنجان داشتیم که دومین بار بود شما به اونجا میرفتی و شکر خدا خیلی خوش گذشت و کلی حالمون جا اومد و شما با بچه های دایی های من که همگی با هم رفته بودیم حسابی بازی کردی و سرگرم بودی.کلا از وقتی که توی زندگیم اومدی تفریح من هم به تفریح شما وابستس و اگه به شما خوش بگذره و بازی کنی و شاد باشی من هم دنیا رو دارم و شادم پسر نازم.
اینجا هم موزه مردان نمکی زنجان هست که خاله مامان من زحمت کشید و بردمون.

دو سه روزی اونجا بودیم و با آقایی و ادبت همه رو جذب خودت کردی قربونت بره مامان الهی عسلم![]()
امسال حتی سیزده به در هم نرفتیم و خونه عموی بزرگت جمع شدیم.ولی چون خودمون هر هفته پارک میریم اصلا حس بدی نداشتیم.

هوا که کمی گرم شد و شکوفه های روی درختها زیاد شد و توی پارک ها گل کاشتن ، دیگه بیشتر میرفتیم پارک های نزدیک خونه و گلها و شکوفه ها و طراوت بهار کلی شادمون میکرد و دوتایی قدم میزدیم.گاهی وقتها بابا هم باهامون میومد .واقعا بهار یه چیز دیگست و زندگی توی بهار یه جور دیگه جریان پیدا میکنه و همه چیز طراوت داره.

اواخر فروردین ماه چند باری رفتیم خانه کودک و چون دیگه کامل از پس کارهای شخصیت برمیای و نیازت به من کمتر شده و حتی دستشویی هم کلا خودت میری و میای، واسه همین اول اردیبهشت ثبت نامت کردم خانه کودک که مرتب بری و با همسن و سالهات بازی کنی که هم مستقل تر بشی و هم از روزهای کودکیت نهایت استفاده رو ببری و بازی کنی.چون بازی و تحرک برای رشدت هم لازمه و هم مفیده.

البته یکروز درمیان میری ولی خب همونم خیلی عالیه و بهتر از اینه که توی خونه همش پای تلویزیون بنشینی و باب اسفنجی و پینگو که کارتونهای مورد علاقت هستن رو ببینی گل مامان![]()
بعضی روز ها هم که پارک و خونه مامانی و خرید و اینور و اونور میرفتیم و کلا از بهار و هوای خوبش نهایت استفاده رو می بردیم.

دقیقا روز تولدت خانه کودک برنامه اردوی پارک ژوراسیک داشت که رفتیم و خیلی خیلی بهت خوش گذشت و لذت بردی قربونت برم

همین که با جمع دوستات بودی و همه همسن هم بودید و از اون گذشته یکماه هم از با هم بازی کردنتون میگذشت ، برات یه لذت دیگه داشت که پارک بری .

توی راه رفت هم دوستات و مربی تون برات شعر تولد مبارک خوندن و دست زدن و خیلی خوشحال شدی فدای پسرم بشم الهی

اونجا هم که کاملا مناسب سن شما بود و براتون کلی جذابیت داشت و کسب تجربه شدید و مفید.البته از بعضی از حیوانات یکم میترسیدی که خب واقعا حق داشتی.
بعد هم به جا نشستین و دور هم نهار و خوراکی خوردین. در کل روز خیلی خوبی برات بود و تا عصر هم برگشتیم.

بعد از ظهر هم بابا برات کیک خریده بود و چهارمین تولدت رو سه تایی جشن گرفتیم.بماند که یه هزار باری شمع رو روشن کردیم و باز فوت کردی ،آخه خیلی دوست داری![]()

بعد هم رفتیم به انتخاب خودت چند تا اسباب بازی خریدیم که خاطره خوبی از روز تولدت برات بشه و لذت اون روز رو برات بیشتر کنه.
پسر گل و نازم شکر خدا چهار سال از کنار هم بودنمون به خوشی و سلامتی گذشت.چهار سال از بهترین سالهای عمرم. در کنار تو هدیه خدا.
فقط از خدا سلامتی و عاقبت به خیریتو میخوام.همیشه شاد باش و بخند که خنده هات دلیل زنده بودنمه عشق من![]()

فردای تولدت هم رفتیم خونه مامان و اونجا هم باز خاله فاطمه رفت برات کیک خرید و اونجا هم یه جشن کوچولو گرفتیم و خدا رو بخاطر داشتن و بودنت شکر کردیم.

وجودت گرمای زندگیمونه و خنده هات شیرینی زندگیمون
با تمام وجود دوستت داریم عزیزدلم


آرتین جونم چهار ساله شد
